دفاع!

    دوران تحصیلی همسرگرام بلاخره تمام شد!! فکر کنم من بیشتر از ایشان خیالم راحت شد و از اعماق وجودم یک آخیش کشیده گفتم! دفاعیه خیلی خوبی بودتشویق .

    بعد از ۴ سال و نیم که از مادر شدنم میگذرد جرئت کرده، برای اولین بار توانستم از پاره تنم دور بشوم! تا هفته قبل وروجکم حتی یک شب بدون من جایی تنها نمانده بود چه برسد به ۴ شب! علی رغم احساسات عاطفی ام مجبور شدیم محمدمهدی را با خودمان تهران نیاوریم، (تهران و مشکلات مسافت و شلوغی و ....) و مثل همیشه چند روز زحمت نگهداری محمدمهدی را به مادرم بدهم. خداییش برایم خیلی خیلی سخت بود، با اینکه برای نگهداری محمدمهدی، اعتمادم به مادرم بیشتر از خودم است(همسرگرام هم هر چند وقت یکبار متذکر میشوند که محمدمهدی را عزیزش بزرگ کرده نه شما!) ولی از لحاظ عاطفی و وابستگی، عذاب وجدان داشتم مخصوصا که محمدمهدی شدیدا بچه عاطفی و وابسته ای ست! 

    از یک هفته قبل ذهنش را آماده کرده بودم و خودش هم قبول کرده بود تنها پیش عزیز و پدر بماند. پنجشنبه شب هم موقع رفتن ما از الطاف خداوندی، خوابش برده بود و لحظه سخت خداحافظی را تجربه نکردیم، اما مگر میشود مادر باشی و از دوری عزیزدلت اشکت سرازیر نشود؟! گریه های مان را کردیم و راهی شدیم! همسرگرام هم با شرط و شروط حاضر شدند که ما همراهیشان کنیم که دلمان را سنگ کنیم و به هیچ عنوان بساط آبغوره گیری نداشته باشیم!!

    ادامه دارد....

پ.ن: چند روز قبل از رفتن، با هانی در مورد رفتن به تهران و دفاع و ... حرف میزدیم که  وروجک پرید وسط حرفمون که: نه نه نه بابا نرو تهران! اگه بری شهید میشی من دیگه بابا ندارم! کی بیاد بابای من بشه! من و هانی هم با تعجب ازش پرسیدیم که چرا همچین فکری کردی؟! که جواب میده: مگه نمیری دفاع کنی، اونوقت شهید میشی خب!! بغلماچنیشخند    

    

/ 4 نظر / 30 بازدید
روزانه های ما

[قهقهه] الهی! راس میگه بچه همیشه دفاع مقدس رو شنیده! دفاع آقای همسرتون رو تبریک میگم.ایشاللا همیشه موفق باشین و همیشه با دل خوش و برای کارهای خوش از پاره تنتون دور بشین. خدا هییییییییییییییییییییییییییییییییچ پدر مادری رو با دل ناراحت از بچه اش جدا نکنه.....

روزانه های ما

ولی تجربه دور بودن این مدلی واقعا لازمه.وقتی دخترعمه من بعد از سزارین بیمارستان بود خواهرش موند پیشش و بچه این خواهرش که همراه مونده بود تا حد مرگ اون شب گریه کرد.... تا اینکه نصف شب مامانم رفت بیمارستان جاش رو با دخترعمه ام عوض کرد و اون اومد....آدم کف دستش رو بو نکرده که.

دختر دایی D:

مبارکه به سلامتی :)‌ :)

سمیه

سلام بابا شما توی خونه چقدر درباره شهادت و دفاع مقدس و جنگ حرف میزنید روحیه بچه خراب میشه جنگ زده میشه[چشمک][نیشخند] اعتراضات روانشناسان مدرن ولی انصافا بچه تیزیه حتما به مامانش رفته[چشمک] خدا حفظش کنه