...::: مامان محمد مهدی :::...
******************** دریا، دریا، مسافرت، ۲۰۶، اسب، انگور، یه باغ کوچلو، قایق سواری، جنگل٬ گردوی تازه، آب، کفش، کوه، انگشتر، آسمان، علامه، شمع، گلفروشی، گیلاس، شعر، بچه، خوابگاه شرافت، نگین، توت فرنگی،کشاورزی، غاز (!)٬ بره کوچلو، زرافه، ابر سفید، عروسک خوشگل، محرم، امام زاده صالح، بعضی وقت ها تهران، نقاشی، شیرینی تر٬ عکاسی، خرید رفتن، مقوای بافت دار، رنگین کمون، کاموا، اکولین، بند پر از لباس، در چوبی قدیمی، نامه، یه تاش آبی قلمو، ریحان، چراغ سبز، خورش بادمجون، لباس سفید، روسری رنگی، چهارراه آبرسانی، شیر آبی، پشت بام، یه جای دنج، ادکلن، چایی بدون قند، ماه، نمایشگاه، جوجه، عروسی، خوشنویسی، یاسمنی، قاب تابلو، جگر (!)٬ دوچرخه سواری، دارآباد، شیراز، شهاب، حباب بازی پایگاه، دعای کمیل، حریر، آبی، ویتامین آ، آیینه و شمعدان، روبان بلند، سیب قرمز، گنجشک، هندوانه گلدون، آش از هر نوعی که باشه (!) شب مهتابی، پیاده روی، کاکائو تلخ، دوستانم، وبلاگ خانم شین، درایو دی خودم، تسبیح، اسپند، دفتر خاطرات،دلفین، آکواریوم، بستنی، بازم دریا ........ ******************************************************* پ ن : البته خیلی از اینها رو با یه تار موی بنددلم (محمد مهدی) عوض نمی کنم. پ ن : ادامه دارد..... سلام به همه عزیزانی که اینجا سر میزنند چقدر این روزها شیرین تر شده است چشم چشم دو ابرو....... یه توپ دارم قلقلیه...... تپلویم تپلو، صورتم مثل هلو...... اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره....... تاب تاب عباسی........ سوره قرآن هم می خواند: قل هو الله احد.... ان اعطیناک الکوثر...... هیچ کدام از اینها را من یادش نداده ام، وقتهایی که پیش مادرم یا عمه زهرایش بوده یاد گرفته. تازه ماشینها را هم می شناسد و تشخیص میدهد و اسمشان را می گوید، مثل: پژو ۲۰۶، رنو، پیکان، وانت، تاکسی زرد و ون، پراید، اتوبوس، که چقدر هم از اتوبوس بدش می آید هر وقت می بیند آخش میکند. هر روز برای هدایت و سعادت مند شدنش دعا میکنم. از خدا می خواهم با خواست خودش تربیتش کند.
، مدرسه آبریز، فرشته، ۸۱، طبقه اول،
٬ نسیم شمال، هواپیما،
نبودم. یعنی هانی رفته بود تهران. من هم یک هفته ای خانه مادرم بست بودم
!
دلم برای اینجا تنگ شده بود.آنجا امکان سر زدن به وبلاگم نبود. آخر مودم کامپیوترشان از نصب خارج شده بود.
شاید دیگر اینجا ننویسم! اسباب کشی کنم برگردم دفتر سبز خودم. فقط برای خودم راحت راحت بنویسم. (صدای جیرجیرک می آید، من اصلا دوست ندارم!! نمی دانستم که هانی دوست دارد. امشب آمده حیاط خانه ما. یعنی چند شب دیگر باید صدایش را تحمل کنم؟! انگار محمد مهدی هم خوشش نیامده!)
چقدر پُرم و باید بنویسم تا خالی شوم. ولی مجاز نیستم اینجا راحت بنویسم
!( هانی نمی گذارد!)
شاید هم اگر ادامه دادم فقط از محمد مهدی بنویسم.
، چه چرب زبانیها که نمی کند. از اینقدر خوب و زود حرف زدنش، تعجب میکنم
و حسابی تحسینش میکنم
. شعر می خواند:
وقتی میبینم اینقدر زود یاد میگیرد و تکرار میکند تاسف می خورم چرا چیزه به درد بخوری که به دردش بخورد، بلد نیستم
!!! چقدر ما پدر و مادرها این طفل معصوم ها را هدر میکنیم. واقعا به این نتیجه رسیده ام که به سعادت یا به انحراف کشیده شدن هر شخصی مرهون پدر و مادرش می باشد.
| Design By : Pichak |

