...::: مامان محمد مهدی :::...

  

سلام به همه دوستان مجازی عزیزم

   3 سال و نیمه که اینجا رو دارم و این آخرین پست این وبلاگ ، دیگه تصمیمم رو برای بستن اینجا گرفتم با اینکه دلم نمی اومد ولی این وبلاگ جایی نیست که توش راحت بنویسم!! باید ملاحظه خیلی چیزا رو میکردم و اصلا اینطوری دوست نداشتم  ....

   ولی گذشته از این حرفها اینجا رو دوست داشتم  و همیشه تو پس زمینه زندگیم نقش پررنگی داشت. مخصوصا از اینکه دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم واحساس میکردم از نزدیک تو زندگیشونم و تو تمام  غم و شادیشون شریکم وخیلی چیزا ازشون یاد گرفتم و از این بابت خدارو هزاران بار شاکرم. خوبی دنیای مجازی اینه که خودت دوستات رو با شناخت از روحیه و اعتقادات و اخلاق و سلیقه و .... که از نوشته هاشون بدست آوردی، انتخاب میکنی و هیچ دوستی مجبوری نیست! و واسه همینه که خیلی دوستشون داری.

   اینجا رو میبندم ولی به این معنی نیست که به شماها سر نزنم ، همچنان در صحنه باقی خواهم ماند.! اگه بخوام از وروجکم بنویسم  نو وبلاگ خودش "نور چشمی" می نویسم. یه وبلاگ مدرسه ایی هم دارم که برا هنرجوهام مینویسم البته یه خورده تخصصیه! هرکس علاقه داشت بگه آدرسش رو بدم.   

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان مجازی

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

   سال ٨٩ هم مثل چشم برهم زدنی تمام شد و خاطرات خوب و بدش سنگین شد روی دوش عمرمان! امروز از صبح هر چه به مغزم فشار آوردم که اتفاق خیلی خوش!! از سالی که گذشت پیدا کنم مثل فکرهای داونه!(سریال نقطه چین) به خالی رسیدم! البته ناشکری لطف و محبت خدای مهربانم نباشدها، منظورم اتفاق خیلی خاص و منحصری بود. شاید خریدن ماشین ظرف شویی یکی از بدرد بخورترین اتفاقات امسالم بود نیشخند! ولی یکی از بدترین اتفاقات امسال شکستن و عمل جراحی دست عزیزدلم محمدمهدی بود، حتی الان هم که یادم می افتد سرازیر شدن اشک چشمانم دست خودم نیست گریه!

بگذریم.....

در این سال آموختم که نباید از هیچکس انتظار و توقع حتی بجایی داشته باشم، حتی در حد جواب خالی یک سلام پرمحبت. آنوقت دنیا خیلی شیرین تر از قبل میشود برایت. حتی تمرین میکنم از خدا هم انتظاری نداشته باشم.

آموختم هرکسی را آنطور که هست قبول کنم.

 آموختم که باید اولین نمره رضایت را به خود دهم بعد به دنبال کسب رضایت اطرافیانم باشم.(یکی از سخت ترین کارها!)

آموختم نباید نا امید شوم و بدنبال آنچه را که درونم می طلبد باشم و برای بدست آوردنش تلاش کنم.

آموختم خیلی چیزها هست که باید بیاموزم و هنوز نیاموخته ام.

آموختم اول معلم خود باشم و بعد معلم مدرسه!

آموختم که دلم را به خودش وانگذارم وگرنه آن میشود که الان هست!

و دوست داشتم بیاموزم هیچ غیرممکنی برایم وجود ندارد ولی، خیلی هم دارد!

و دوست داشتم احوال دلم را به ١٠ سال پیش برمیگرداندم ولی نمیشود که نمیشود.

و ....

و .....

و .....

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن


سال نو مبارک

برایتان تندرستی و نیکروزی در سال نو آرزو دارم. 


پ.ن: آسمان غرق خیال است کجایی آقا ؟     آخرین ساعت سال است کجایی آقا ؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین، می فهمید      عاشقی بی تو محال است کجایی آقا ؟

 ٢:١۵ دقیقه بامداد

نوشته شده در دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

   این استرسهای عاطفی چند روزه کار خودش را کرد!! ویروس هرپس خودش را مهمان لبمان کرد! این ویروس لعنتی از ١٧، ١٨ سالگی خودش را سربار ما کرده و خیال کوتاه آمدن هم ندارد! البته چند سالی ست خیلی کم (سالی یکی، دو بار) آن هم خیلی کوچک، خودش را نشان میدهد! البته با پیشگیریهایی که همسرگرام یادمان داده، که بینهایت مدیونشان شده ایم! اوایل ماهی یکبار مجبور به تحملش بودیم مخصوصا فصل سرما. همیشه استرس این را داشتیم که اگر روز عقد یا عروسی تبخال بزنیم کجا برویم خودمان را سر به نیست کنیم!

   حالا دو روز است با یک لب بینهایت ورم کرده و درد و سوزش فراوان، خود را در خانه حبس کرده ایم! اینقدر که از این وضعیت متنفریم از هیچ چیز دیگر بدمان نمی آید! (شکلک منم که حساس!) مانده ایم فردا در مدرسه چطور  ٨ ساعت، ماسک تحمل کنیم!؟ در این وضعیت حتی حوصله خودمان را نداریم چه برسد ٣٣ هنرجوی بی ملاحظه!

   این دو روز  طفلک وروجک را هم تحریم کرده ایم که نزدیک ما نشود با ما حرف نزند، با ما کاری نداشته باشد و ....  وگرنه....!

نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

    دوران تحصیلی همسرگرام بلاخره تمام شد!! فکر کنم من بیشتر از ایشان خیالم راحت شد و از اعماق وجودم یک آخیش کشیده گفتم! دفاعیه خیلی خوبی بودتشویق .

    بعد از ۴ سال و نیم که از مادر شدنم میگذرد جرئت کرده، برای اولین بار توانستم از پاره تنم دور بشوم! تا هفته قبل وروجکم حتی یک شب بدون من جایی تنها نمانده بود چه برسد به ۴ شب! علی رغم احساسات عاطفی ام مجبور شدیم محمدمهدی را با خودمان تهران نیاوریم، (تهران و مشکلات مسافت و شلوغی و ....) و مثل همیشه چند روز زحمت نگهداری محمدمهدی را به مادرم بدهم. خداییش برایم خیلی خیلی سخت بود، با اینکه برای نگهداری محمدمهدی، اعتمادم به مادرم بیشتر از خودم است(همسرگرام هم هر چند وقت یکبار متذکر میشوند که محمدمهدی را عزیزش بزرگ کرده نه شما!) ولی از لحاظ عاطفی و وابستگی، عذاب وجدان داشتم مخصوصا که محمدمهدی شدیدا بچه عاطفی و وابسته ای ست! 

    از یک هفته قبل ذهنش را آماده کرده بودم و خودش هم قبول کرده بود تنها پیش عزیز و پدر بماند. پنجشنبه شب هم موقع رفتن ما از الطاف خداوندی، خوابش برده بود و لحظه سخت خداحافظی را تجربه نکردیم، اما مگر میشود مادر باشی و از دوری عزیزدلت اشکت سرازیر نشود؟! گریه های مان را کردیم و راهی شدیم! همسرگرام هم با شرط و شروط حاضر شدند که ما همراهیشان کنیم که دلمان را سنگ کنیم و به هیچ عنوان بساط آبغوره گیری نداشته باشیم!!

    ادامه دارد....

پ.ن: چند روز قبل از رفتن، با هانی در مورد رفتن به تهران و دفاع و ... حرف میزدیم که  وروجک پرید وسط حرفمون که: نه نه نه بابا نرو تهران! اگه بری شهید میشی من دیگه بابا ندارم! کی بیاد بابای من بشه! من و هانی هم با تعجب ازش پرسیدیم که چرا همچین فکری کردی؟! که جواب میده: مگه نمیری دفاع کنی، اونوقت شهید میشی خب!! بغلماچنیشخند    

    

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

   تو آن آخرین فرستاده ای که تمام رسولان خداوند، به ستایشت برخاسته اند. تو آن خاتم عشقی که تا جهان باقی است، آزادگان زمین، به پابوسی ات می شتابند.

   نفس هایت، معجزه مسیح است و چشمانت، جسارت موسی.

   ایوب، فصلی از صبوری تو است؛

    آن هنگام که صفحات جاهلیت را ورق می زدی و استخوان هایت را سرمای آن همه بی خبری، می سوزاند.

    نوح بودی؛ وقتی که آخرین کشتی نبوت را بر اقیانوس سخن چینی ها و بغض ها می راندی؛ بی آنکه بادهای هرزه کینه و جهل، روح استوارت را بلرزاند.

    مهربانترین مرد روی زمین؛ میلادت مبارک!

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

     دو هفته ایی میشود که شاگردام درگیر راست و ریست کردن هدیه های و.ل.ن.ت.ا.ی.ن! شان هستند. حالا ما هم هر چه نصیحت در چنته مان داشتیم رو کردیم، ولی خودمان ماندیم و نصیحتهای دهه هفتادمان متفکرو آنها هر روز بهتر از دیروز مشغول کارشاناز خود راضی! و با توجه به رشته شان(گرافیک)، بابت ساخت جعبه های قرمز قلب قلبی خیلی خوشگلشان و همینطور کارت تبریک و وسایل تزئینی داخل جعبه و کادو و .....اینا؛ حسابی سلیقه بخرج داده اند؛ که از شما چه پنهان دل ما هم بد جور میخواستناراحت.(حتما می گویید که تو را چه به این لوس بازی ها؟! )   

    و اینطور شد که ما هم خواستیم از جوانان همیشه در صحنه عقب نمانیم، جو گیر شده، قاطی این جنگولکبازی های (از اصطلاحات همسرگرام! که وروجک بدجور دوست دارد بداند یعنی چه؟) دختران ١٧، ١٨ ساله شدیمنیشخند،البته تشویقهای شاگردان هم بی تاثیر نبود! که همسرگرام ما را قال گذاشت!

   با وروجک نقشه ها کشیده بودیم و برنامه ریزی کرده بودیم که برای هانی جشن و.ل.ن.ت.ا.ی.ن!قلب بگیریم . کیک قرمز قلبی و شکلات قلب و گل رز و کارت تبریک و کادو و ..... بخریم و به سفارش وروجک برای شام هم لازانیا لازانیا لازانیا لازانیا! با دیالوگ گارفیلد! و ژله درست کنیم و تدارک یک جشن کوچک را ببینیم و هانی رو به بهانه پفک خریدن بفرستیم دنبال نخودسیاهزبان! و چراغهای خانه را خاموش کنیم و فشفشه ها را آماده، منتظر باز شدن در باشیم!!! که این همسرگرام همه کاسه کوزه هامان را بهم ریخت و گذاشت رفت تهراندل شکسته! ما ماندیم و دماغ سوخته مانافسوس و پز دادن شاگردانمان بابت هدیه های دریافتیشان!

پ.ن: قال الصادق(ع) : العبد کلما ازداد للنساء حبا ازداد فی الایمان فضلاً.

هر چه محبت همسر در قلب بنده زیادتر شود، فضیلت ایمانش زیادتر گردد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

 

  خیلی وقته از وروجک ننوشتم! وبلاگ خودشم که یک ساله داره خاک میخوره! خیلی دوست دارم لااقل هفته ایی یه بار ازش بنویسم ولی تنبلی میکنم!

   این روزا سر مسائل تربیتیش کم میارم! شدیدا اذیتش زیاد شده و حرف گوش نمیده! فقط می خواد حرف خودش باشه! البته بعضی از علتهاش رو میدونم ولی راه حل پیدا کردن براشون سخته! بیشترین علتش هم تنهاییه! واقعا تنهاست! هیچ دوست و هم بازی نزدیکی نداره، ما هم زیاد باهاش بازی نمیکنیم در حالی که الان بازی براش خیلی حیاتیه و تو آینده و شخصیتش تاثیر بسزایی داره! واسه همین بردیم مهدکودک ثبت نامش کردیم که شاید اونجا با بچه ها بازی کنه ولی اصلا خوب نبود ! هفته ایی یکروز میشه از اینترنت کلاسهای مهد رو دید! منم از وقتی دیدم که توی مهد تنها و مظلوم و دست به سینه یه گوشه نشسته و اصلا صداش در نمی یاد و قشنگ معلومه که حسابی حوصله اش سررفته و منتظره که ما بریم دنبالش ، دیگه دلم رضا نداد ببرمش مهد! با دیدن اون منظره تازه فهمیدم که به به و چه چه مربی مهدشون از وروجک برای چی بود! که محمدمهدی خیلی پسرخوب و با ادب و آروم و ساکت و حرف گوش کنیه!

   از محمدمهدی هم که میپرسم چرا آروم و ساکت میشینی؟ پا شو با بچه ها بازی کن، شیطونی کن و .... اینا! میگه : نه! خانم معلم دعوا میکنه! بچه های بد رو از کلاس میندازه بیرون!

   راستش با شنیدن اینها دلم براش کباب شد ! دوست ندارم بچه ام رو محدود کنن، نباید به خاطر شیطنت و بازی که مقتضای سنشه مواخذه بشه! من گذاشتمش مهد که بازی کنه، بچه دور و برش باشه،  احساس تنهایی و بی دوستی نکنه! نکه برا خوشایند مربیش دست به سینه بشینه و جیکش در نیاد! واسه همین دیگه دوست ندارم بره مهد.

 

دم در مهد. آبان ماه! روزای اولی که اصلا دوست نداشت بره مهد!

دیگه راضی شده بود، خودش خواست بره! ولی با اکراه می رفت! چون یه حرفی زده بود و نمی تونست بزنه زیرش!

 

قربون این تیپ مدرسه ایت برمبغلماچ.

 

 پ.ن: تاریخ پست به خاطر پیش نوبس بودنشه! وگرنه امروز ٣٠ دی ماه بود!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

سلام

خیلی دوست دارم بنویسم، ولی حسش نیست!!متفکر

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()

سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم‏های کوچک تو خلاصه شده است.

سلام بر کوچکی گام‏هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده‏ات.

سلام بر تو که آتش، کوتاه‏تر از دامنت نیافت.

سلام بر دست‏های کوچکت که برای به آغوش کشیدن صبر و سختی خیلی کوچک بودند. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها!

 و دیگر خدا نخواست از این بیشتر، بی‏پناهی‏ات را ببیند،

آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند.

زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد.

باران خون، کوچه‏ها را درنوردید.

سیل اشک، پنجره‏ها را در هم کوبید.

توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت.

تاریکی از در و دیوار بالا رفت.

مصیبت، زمین را مچاله کرد.

شام غریبی بود.

و تو دیگر پیش پدر بودی!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مامان محمدمهدی نظرات ()


Design By : Pichak